سردرد و خاطره‌بازی

سرم درد می‌کنه. گفتم یه نیم ساعت چرت بزنم شاید بهتر بشم اما حتی یک ثانیه هم خوابم نبرد! این خاطره‌ها مثل فیلم رژه می‌رفتند جلوی چشمم. بعد تکنولوژی پیشرفت کرده خاطراتم چهار بُعدی شده!

آخه خاطره اینقدر گرم و شیرین و طعم‌دار؟ اینقدر بو و رنگ و نور؟ خاطره اینقدر لمس‌کردنی آخه؟

 

به شبکه‌های اجتماعی بفرستید!

  • Facebook
  • Google Plus
  • Twitter

7 دیدگاه در “سردرد و خاطره‌بازی

  1. گیسو

    به قول یه دوستی “سر درد خر است!”

    خاطره هم همینطور …

    پی نوشت:
    در پاسخ به نظرتون :
    اولیشو مشخصا موافقم 🙂
    دومیشو هم خیلی ممنونم 🙂
    سومی هم که خب گوگل پلاس یکم درصد تکنولوژیش زیاده بدرد من نمی خوره. من با همین بلاگفا و اینها شادم :)))
    خیلی هم ممنون که سر زدین ، مشعوف شدیم 🙂

  2. مهيار

    چی؟
    خاطره داشتی؟!
    خُب، پس بایدم سرِت درد کنه!!!
    به قول شیخ اجل:
    شراب خورده ساقی زجام باده وصل
    ضرورت است که درد سر خُمار کشد
    (-:

  3. لبخند زندگی

    اگر ببخشی،
    وجودت از سموم پاک می شود.
    وقتی هم ببخشی در انتظار عمل متقابل یا پاداش نباش.
    حتی منتظر تشکر هم نباش.
    بلکه تو باید از کسی که اجازه داده چیزی را با او تقسیم کنی،
    سپاسگذار باشی.
    فکر نکن که او باید از تو تشکر کند!
    اوشو
    سربزن

  4. صبا

    من می دوم تا برسم به اتوبوس. تا یکبار دیگر برایش دست تکان دهم. تا پنج انگشتش را بچسباند به شیشه اتوبوس و من انگشتهاش را برای آخرین بار ببینم. من نمی رسم به اتوبوس. من یادم رفته در محاسباتم اولین روز بارانی را که زمین لیز است لحاظ کنم. من زمین می خورم. من آن پاییز به معنای واقعی کلمه زمین می خورم. من آن پاییز فکر می کنم دیگر نمی توانم برخیزم. دیگر تمام شده است. باید به مادرم بگویم برای روزنامه تسلیتی بفرستد. اما از جایم بر می خیزم. زمین گیر نمی شوم.
    خاطره یی مبهم و دور می شود. حتی مردد می شوم به اینکه چرا تا اتوبوس دویدم. حتی مردد می شوم که اندازه آن زخم شدن پایم آن زمین خوردن ارزش داشت!
    آن زمستان ازدواج می کند. خنده ام می گیرد. من فکر می کنم چه قدر اتفاق معمولی است اینکه کلیشه یی ترین اتفاقات برایت رخ بدهد. اصلا مگر کی هستیم ما که زندگیمان ضد کلیشه ها شود. بعد من رویا بافی می کنم که مثلا اسم بچه اش را می گذارد امید. خیلی نمی گذرد به این نتیجه می رسم چه خیال تخمی و کودکانه یی بوده است. اسم بچه اش را می گذارد امیرعلی!!! این را سالها بعد می فهمم. یکسال از آن پاییز می گذرد. من فکر می کنم دیوانه وار کسی را دوست دارم. می رود سوار اتوبوس شود. برای آخرین بار می بینمش. اینبار دنبال اتوبوس نمی دوم. دانستم که تردید و تنهایی همزادهای همیشه اند و بخش های جدایی ناپذیر زندگیم. من در آن پاییز به اعجاز تردید پی می برم و تنهایی را می پذیرم.